شهرشب

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

shahre-shab
Admin Logo
shahre-shab3
shahre-shab3
themebox

شهرشب



نوشته شده توسط :داریوش
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-08:25 ب.ظ

توی کلاسمون یکی هست که اسمش جابره...من اسمشو گذاشتم جابر اسب!...میدونم کارم از نظر اخلاقی اصلا صحیح نیست..اما به جهندم!...میخوام یه ذره شخصیت جابرو باز کنم...اسب دیدی؟...این جابرشونه!....اصلا یه وضی! از دار دنیا فقط چند کلمه بلده توی دایره لغاتش که فقط ماهایی که چند ترم باهاش همکلاس بودیم میفهمیم چی میگه....نظرتونو به گوشه هایی از فرمایشات ایشان جلب میکنم !

جابر : یارو شدی؟! منظور: قبول شدی؟/ حاضر شدی؟ / ضایع شدی؟ / خسته شدی؟ / مشروط شدی؟ / بابات اومد؟!!!(این مورد آخر هر چند در ظاهر شباهتی به بقیه موارد نداره اما جزء افعال بی قاعده دستور زبان جابره!)

جابر: یارو کردی؟! منظور: حاضر کردی؟ / دختره رو تور کردی؟!!!! / دعوا کردی و...!

مثال در این زمینه فراوانه!..اما فقط بگم که حرفای جابرو مثل بعضی از کلمات انگلیسی باید با توجه به کاربردشون در جمله تفسیر کرد! مثلا وقتی جابر میگه :« یارو اومد، گفت به اون یارو که دفه پیش فلانشو یارو کرده بودم ، اون یارو رو دادی یا الان برم پیش یارو!» منظور جابر جان اینه که فردا بریم جنگل!

بگذریم!...با بچه ها نشسته بودیم و داشتیم تمرینایی که استاد گفته بود و حل میکردیم و این شهره آفاق(جابر جان ) هم اونجا تشریف داشتن!...وقتی که کارمون تموم شد شروع کردیم به حرف زدن...آروم آروم حرفامون کشید به اون حرفا!(من قزوینی نیستم  ولی به چشم برادری جابرم بد چیزی نیست لامصب!)(بیشعوریم ما؟!...آها!...نکه وقتی خودت با دوستات میشینین حرف میزنین از فلسفه خلقت کائنات با هم میگید؟!!!)سرگرم حرف زدن بودیم که جابر گفت:« راستی....قضیه این یارو کاندوم های اسانس دار چیه؟!» یه نیگاهی به بقیه بچه ها انداختمو با چشمکی بهشون فهموندم که موقع تحریک رگ اسب بازی جابره!...در حالیکه اون برق همیشگی خباثت توی چشمام می درخشید به جابر گفتم : « کاندوم اسانس دار نمیدونی چیه؟....من خوردم! اگه بدونی چقد خوشمزست!...از خود اون میوه که اسانسشو داره بهتره!...خدا شاهده!» (چرا فکرای بد میکنی راجع بهم بابا!..بخدا من اوضام خیط نیست!..برا سرکار گذاشتن جابر گفتم!)...جابرم که دقیقا اسبیت از چهرش تراوش میکرد با تعمق خاصی گفت: « عجب..چه جالب!» و بقیه دوستام هم که از شدت نگه داشتن خنده کبود شده بودن رفتن بیرون ترکیدن!

یه چند روزی از این قضیه گذشت...یه روز دیدم جابر اومد طرفمو منو کشوند برد یه گوشه و گفت : « داریوش خیلی نامردی!...مگه نگفته بودی کاندوم اسانس دار خوشمزست؟...من خوردم...خیلی هم بد مزه بود!!!!»

من:

جابر:



نوشته شده توسط :داریوش
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-10:41 ق.ظ



نوشته شده توسط :داریوش
سه شنبه 1 فروردین 1391-03:01 ق.ظ

قسمت سوم:

توی قسمتای قبل تا اونجا گفتم که صبح قبل از اینکه برم مدرسه بابام یه چک پول 100 هزار تومنی بهم داد و گفت که بعد مدرسه برم و اون چک پول رو به حساب مامان بزرگم بریزم...ظهر موقع برگشتن از مدرسه توی راه بانک بودم که سامان رو دیدم که داشت با توپش میومد و قرار شد تا بانک همراهیم کنه...همینجوری که توی راه بانک بودیم و در حال بازی با توپ که سامان متوجه شد چندتا دختر دارن میان... برا خود شیرینی توپ رو محکم شوت کرد طرفشون...اما نه تنها به اونا نرسید بلکه به دیوار خورد و کمونه کرد و خورد به شیشه های مغازه کسی که اسمش رو از دهن دخترا شنیدم...همت گدا!...وقتی دیدمش خیلی جا خوردم اما وقتی گفتحالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» با خودم گفتم چون ترکه حتما میشه سرشو راحت شیره مالید...منو با زور برد توی مغازه و به هوای پیدا کردن پول توی جیبامو گشت و اتفاقا همون چک پولی که بابا داده بود بهمو پیدا کرد و بیخیالم شد...اما من اگه اونروز اون پولو نمیریختم توی حساب مامان بزرگم بد بخت بودم....چشمم به قاسم افتاد که داشت شیشه خورده ها رو جمع میکرد و یهو یه فکری به سرم زد...حالا ادامه ماجرا...

یهو صداش کردم و گفتم:« قاسم جان...آقا قاسم...»...اما اون مثل میشنید و جواب نمیداد!...گفتم حتما از لج جواب نمیده لامصب!...یهو برا مسخره کردنش گفتم:« گاسم جان...گاسم!» اونم گفت:« جان دلم!» (خب زهرمار و جان دلم!...حتما باید پیش خواننده های وبم ضایم میکردی پدر سگ؟!)..گفتم:« شما خسته ای...بده اون شیشه خورده ها رو من ببرم بریزم توی سطل زباله سر خیابون»...اونم مثل خری که بهش تی تاپ دادی پلاستیکی که خورده های شیشه رو توش ریخته بود داد بهم که ببرم...توپ سامانم یواشکی زدم زیر بغلم و رفتم...به سر خیابون که رسیدم با خودم گفتم حالا موقع اجرای نقشت...توپ سامانو اونقد روی خورده شیشه ها فشار دادم تا خط خطی شد...حالا باید یه جوری صورتمو قرمز میکردم که مثلا سیلی خوردم...یهو چشمم افتاد به میله چراغ  راهنمایی که کمی زنگ زده بود...دستمو مالیدم بهشو بعد مالیدم بصورتم که مثلا سیلی خوردم!..(البته شما اینکارو در منزل یا مدرسه انجام ندید!)راهم رو به طرف خونه سامان اینا کج کردم و رفتم در خونشون...وقتی رسیدم و در زدم،خودش اومد درو باز کرد و تا ریخت و قیافمو دید با پوزخندی گفت:« خب خنگ!...توام مثل من جیم میشدی..توپمو آوردی بدی؟...دستت درد نکنه...» منم گفتم:« حمال!...حالا دیگه شیشه میشکنی میندازی گردن من آره؟...از خشتک حلق آویزت میکنم!» (جونم تهدید!) و بعد با صدای بلند شروع کردم باباشو صدا کردن...عین این زنای جنـ...!( خجالت بکش بابا!...چرا ذهنت اینقد منحرفه؟! ...میخواستم بگم جن گیر!) یهو سامان رنگش مثل گچ سفید شد و افتاد به اونجاهام!..(حالا تو فکر کن منظورم دست و پام بود!...وگرنه خود پسرا منظورمو گرفتن!)...باباش با عجله اومد و گفت چی شده؟...بعد منم کل ماجرا رو براش تعریف کردم و 4 تا هم گذاشتم روش و گفتم که یارو کتکمم زده!...(البته دروغی هم نگفتما!...میخواست بزنه!...نیتشو داشت!...اصل هر کاریم به نیتشه دیگه!)...از اونجا که بین همه دوست و آشنا ها به صداقت معروفم! حرفمو باور کرد و اندازه همون چک پولو داد که ببرم بریزم توی حساب...شکر خدا اونروز به خیر گذشت...چند وقتی از این ماجرا گذشت...یه روز وقتی داشتم از همون مسیر میرفتم خونه مامان بزرگم باز چشمم افتاد به مغازه همت گدا و یاد اون کارش افتادم...با خودم گفتم:« داریوش نیستم اگه اون پولی رو که ازم با نامردی گرفتی ازت نگیرم...» همینجوری داشتم پیش خودم براش خط و نشون میکشیدم که چشمم افتاد به یه آمبولانس که از اونجا رد میشد و پشت ترافیک وایساد...یهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت و خباثت خفته من برای زنده کردن اون 100 تومن بیدار شد!....اینکه چه فکری کردم و آخر ماجرای من و همت گدا چی میشه رو توی قسمت بعد میگم...




نوشته شده توسط :داریوش
پنجشنبه 13 بهمن 1390-07:49 ب.ظ

وقتی که خودم این عکسا رو دیدم،دلم سوخت برا اون بچه و خانوادش...همینطور که در حال دلسوختوندن بودم! متوجه شدم که مامانم طبق معمول برای گشتن جیبها و وسایلم و خوندن اس ام اس هام توی اتاق اومده که مبادا یه موقعی کار بدی نکرده باشم و پسر بدی نشده باشم (تعجب نکن!...من که دیگه عادت کردم!...اصلا براش مهم نیست که من متوجه اینکار بشم یا نه! ) داشت یواشکی عکسها رو دید میزد...بهم گفت:« این پسره کجاییه؟»...گفتم :« نمیدونم ،ولی گمون کنم مال مالزی اونورا باشه...چطور مگه؟»...مامانم کمی فکر کردو بعد گفت:« نمیشه از کنار همچین موضوعی به همین سادگی گذشت!...میتونی آدرس اینا رو از طریق وزارت امور خارجه و اینا پیدا کنی؟...آخه حتما باید یه دیداری با این خانواده داشته باشم»

(احسنت بر این همه انسان دوستی...مامانم خودش یه پا حقوق بشره! )...گفتم:« ایول ننه!(همون مامان! )...واقعا دمت گرم...میخوای برا درمان این بچه کمکشون کنی؟آفرین» تا اینو گفتم، مامانم با خونسردی گفت:« نه! ...میخوام برم با اون پسره عکس یادگاری بگیرم...آخه خیلی باحال میشه »!!!!!!!!!!!!!!!

و من دیگه حرفی برا گفتن نداشتم



نوشته شده توسط :داریوش
چهارشنبه 30 شهریور 1390-04:41 ب.ظ



نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 28 مرداد 1390-07:48 ب.ظ

از فرط بیکاری با خودم گفتم که یه سر برم خونه بابابزرگم...بابابزرگ از اون آدمهای اهل دل و اهل حاله...وقتی رسیدم اونجا دیدم داره خونش رو مرتب میکنه و تا منو دید گفت:« ای قربون نوه گلم برم من!....بیا این وسایل رو بذار توی زیر زمین و یه تابلو هم توی همون صندوقچه قدیمیه...اونم بیار...» من بدبخت که هیچ جا نباید آسایش داشته باشم رفتم و یه کامیون وسایل رو گذاشتم توی زیرزمین!(نمیدونم چرا همه جا مثل اسب ازم کار میکشن! ) بعد رفتم سراغ اون صندوقچه قدیمی...درشو باز کردم و اون تابلو که بابابزرگ گفته بود رو درآوردم...یهو متوجه یه کتاب قدیمی شدم که اونجا بود....دقیقتر که نیگا کردم دیدم آلبوم عکسه...تا بازش کردم یه خیلی نامه عاشقونه و عکس زنای جوون دیدم توش... اینجوری که من فهمیدم همهشون دوست دخترای بابابزرگم بودن!(لا اله الا الله!).... محو تماشای عکس اون دخترا بودم که بابابزرگ صدا کرد:« کجایی پس بچه؟ بیا دیگه هزار تا کار داریم... » منم سریع چندتا از اون عکسارو زدم زیر لباسم و اومدم پیش بابابزرگ و از دروغ گفتم:« توی زیرزمین که بودم مامانم زنگ زد....گفت که برم خونه کارم داره....» بابابزرگ گفت:« بیخود گفت اون مامانت!» من گفتم :« بابابزرگ دیگه قرار نبود بی احترامی کنی هاااا...» بابابزرگمم گفت:« قبل از اینکه مادر تو باشه دختر خودمه...پس ببند » منم که دیدم راست میگه خفه شدم و خداحافظی کردم و جلدی اومدم خونه....مامانم و صدا کردم و گفتم :« مامان...بیا ببین چیا از خونه بابابزرگ پیدا کردم...» مامانم اومد و عکسا رو بهش نشون دادمو کل قضیه رو براش تعریف کردم....تا فهمید ماجرا از چه قراره شروع کرد به گریه کردن و خودشو زدن! ....گفتم:« آخی...مامانی از این ناراحتی که بابابزرگ به مامان بزرگ خیانت کرده؟...حق داری به خدا...» مامانم کمی آروم شد و گفت:« نه بابا....میترسم خواهر و برادر دیگه ای داشته باشم و سهم ارث من  کمتر بشه»!!!!!!!!!!!!!!! و دوباره شروع کرد به گریه کردن و خودشو زدن! (امان از این مال دنیا! )

اینا هم همون چند تا عکسیه که از آلبوم بابابزرگم کش رفتم ...اسم هاشون رو از توی همون نامه های عاشقانه در آوردم:



نوشته شده توسط :داریوش
جمعه 7 مرداد 1390-02:06 ب.ظ

قسمت دوم

توی قسمت قبل تا اونجا گفتم که صبح قبل از اینکه برم مدرسه بابام یه چک پول 100 هزار تومنی بهم داد و گفت که بعد مدرسه برم و اون چک پول رو به حساب مامان بزرگم بریزم...ظهر موقع برگشتن از مدرسه توی راه بانک بودم که سامان رو دیدم که داشت با توپش میومد و قرار شد تا بانک همراهیم کنه...همینجوری که توی راه بانک بودیم و در حال بازی با توپ که سامان متوجه شد چندتا دختر دارن میان... برا خود شیرینی توپ رو محکم شوت کرد طرفشون...اما نه تنها به اونا نرسید بلکه به دیوار خورد و کمونه کرد و خورد به شیشه های مغازه کسی که اسمش رو از دهن دخترا شنیدم...همت گدا!...وقتی دیدمش خیلی جا خوردم اما وقتی گفت:« حالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» با خودم گفتم چون ترکه حتما میشه سرشو راحت شیره مالید... توی همین فکرا بودم که دیدم یهو دستمو اونقدر محکم گرفت که مچم داشت میشکست و منو داشت با خودش میبرد....و حالا ادامه ماجرا...

همینجوری منو دنبال خودش میکشوند و هی میگفت:« حالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» زهرمار! انگار سوزنش گیر کرده بود!...دیگه با اون زوری که از اون دیده بودم خدایی حسابی ترسیده بودم و به قولی واجب الایزی لایف شده بودم!... دست و پامو گم نکردم و گفتم:« چی میگی مرد حسابی...این رفیقم شوت کرد...» و با دست به پشت سرم اشاره کردم...همت گدا یه نیگاهی به پشت سرم کرد و گفت:« تو فکر کردی من خرم؟!.... » گفتم :« شما که خر هستی اختیار داری!...» یهو داد زد:« چی گفتی؟...» منم که دیگه کارم از ایزی لایف گذشته بود  و این چیزا  دیگه اثری در رفع بو و اینا نداشت! با مظلومیت گفتم:« من گفتم این حرفا چیه؟....شما سرور مایی اختیار داری!...» ( دروغگوام؟!...کو؟...من و دروغ؟...اصلان و ابدان!..همون اصلا و ابدا!)...گفت:« میدونم!( رو که نیست لامصب!...سنگ پا قزوینه!...البته جدیدا شورت آهنی شده سوغات قزوین!)...کو دوستت هان؟..فکر کردی من بچه یم؟!!! » یه نیگاهی به پشت سرم انداختم و دیدم سامان نامرد از اون کوچه که هیچ...از اون منطقه هم خارج شده!...با نا امیدی به همت گدا نیگا کردمو اونم دوباره دست منو کشید و منو برد توی مغازه...یهو صدا زد:« گاسم....گاسم!( به گمانم منظورش قاسم بود!) بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب بیب...(این بیب ها جملاتی بودن که همت گدا به ترکی گفت و من متوجه نشدم!) » بعد روشو برگردوند طرف منو باز گفت:« حالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» منم گفتم:« آقا جان چرا باور نمیکنی؟....به پیر ...به پیغمبر من نشکستم....دوستم شکست....» اونم گفت:« دوروگ نجو(همون دروغ نگو خودمون!)... حالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» دیگه اعصابم از این ترک بازیاش خورد شده بود و دلم میخاست بزنم بقیه شیشه هاشم بیارم پایین اما چه کنم که توان حرکت نداشتم ( بخاطر همون مشکل نبود ایزی لایف و اینا! ) از کوره در رفتم و گفتم:« از قدیم گفتن کله یا مو رو نگه میداره یا مغز رو !...اما مثل اینکه کله شما متاسفانه هیچکدوم رو نگه نداشته!» (آخه اونقدر کلش صاف بود که انگار کرم مو بر دائمی Balea  زده!...در حراج بزرگ فامیلی گروپ حتما شوکه خواهید شد!) گفت:« من این چیزا حالیم نیست( مگه تو چیزی هم حالیت میشه؟!)...من خیسارت شیشه هامو از تو میخوام....» و بعد مثل که چه عرض کنم...100 رحمت به دست کرد تو جیبای من و شروع کرد به گشتن و یهو گفت:« آهان...یافتم...خودی خودشه...اینم پول شیشه مگازه... » به خودم اومدم و دیدم چک پولی که بابا داده رو گرفته و منو از مغازه بیرون کرده...(ایشالا اون پول خرج کفن و دفنت بشه!)...خیلی عصبی بودم اما با اون سن کم چیکار میتونستم بکنم در مقابل اون غول بیابونی طاس! از یه طرف ناراحت این قضیه بودمو از طرف دیگه نگران این بودم که اگه بابام ماجرا رو بفهمه بیچارم...باید هرجوری میشد اونروز پول رو میریختم به حساب مامان بزرگ...توی همین فکرا بودم که چشمم افتاد به توپ سامان که توی مغازه بود و قاسم که داشت شیشه خورده ها رو جارو میکرد...مثل همیشه برقی از خباثت توی چشمام درخشید و گفتم:« خود خودشه...سلام 100هزار تومن...»

اینکه چیکار میکنم و باقی ماجرا چی میشه رو توی قسمت بعد میگم...



نوشته شده توسط :داریوش
چهارشنبه 22 تیر 1390-08:20 ب.ظ

داشتم با کامپیوتر کارای حسابداریمو انجام میدادم که مامانم با شوق و ذوق اومد تو اتاقم...گفت:« داریوش ...خاک بر سرت کنن!( مرسی به خاطر اینهمه مهر مادری!)...چند تا عکس گرفتم که خیلی باحاله....!» گفتم :« حالا چرا خاک بر سر من کنن؟!...» گفت :« آخه این عکسا رو توی صف نونوایی از زن حاج عباس کل( کل=بی مو=طاس! شنیدی میگن یکی بود یکی نبود؟....سر عباس آقا غیر از خدا هیچکس نبوده!) از اون گرفتم! با موبایلش بولوتوث کرد به لپ تاپم!( مرسی انس و الفت با تکنولوژی!....در ضمن لپ تاپت؟....خوبه تا دیروز مال من بود و من پولشو داده بودم!...100 رحمت به رژیم غاصب قدس!)...» خلاصه بعد این گفت و شنود پر از مهر مادر و فرزندی نیگاهی به عکسا انداختم...و تا همین الان در عجبم و یه سری سوالات ذهن منو مشغول کرده که نتونستم هنوز جوابی براشون پیدا کنم...البته از این عکسا زیاد بود که باز بعدا بقیشو میذارم....اگه شما جوابی برای این سوالات پیدا کردین به من هم بگین و منو از این آشفتگی روحی نجات بدین...

اما سوالات:

1-     این دو تا چجوری نماز میخونن؟!...اصلا به نظر من نمازشون صحیح نیست!...چون نه میتونن مسح سر بکشن و نه میتونن رکوع و سجده برن!....اصلا فقط یکیشون میتونه رو به قبله وایسه! از اون مهمتر....اصلا نمیتونن وضو بگیرن یا تیمم کنن!...اگرم اونجوری بشن نمیتونن غسل کنن!( حالا اینقدر گیر بده تا فیلترم کنن!)

2-     اینا چطوری میرن دست به آب؟..اگه یکیشون بخواد بشینه رو سنگ مستراح اون یکی دیگه باید دراز بکشه کف اونجا در این صورت سر تا پاش نجس میشه!...اما میتونن از توالت فرنگی استفاده کنن!...اما چون اونجاهای همو میبینن!( زیاد خوشحال نشو....آخه من و تو که نمبینیم!) در اینصورت فرشتگان بر قبر پدر این دو تف خواهند انداخت!( رساله عملیه حجت الاسلام الداریوش الشهرشب!)

3-     اینا چجوری با هم یا با کس دیگه روبوسی میکنن؟

4-     اصلا اینا چجوری لباس میپوشن؟!

5-     اینا اگه ازدواج کنن چجوری میخوان با همسراشون از اون کارا کنن؟! ( یعنی نمیدونی کدوم کارا؟!...خب حالا توام!...نگو بچه اینجا نسشته میشنوه!....به کوچولوهای گلی که الان دارن این مطلبو میخونن میگم...منظور عمو داریوش این بود با همسراشون چجوری میرن گردش!...فقط بعد گردش نمیدونم چرا میرن غسل میکنن؟!)



نوشته شده توسط :داریوش
پنجشنبه 16 تیر 1390-09:57 ق.ظ

قسمت اول

اون هفته شیفت صبح میرفتم مدرسه...اونروز قبل از اینکه بخوام برم مدرسه بابام بهم یه تراول چک 100 هزار تومنی داد... گفتم: « مال خودم؟!...الهی فدات بشم بابا....خیلی گلی بخدا...» اونم خیلی خونسرد گفت:« نه!...آخه تو رو سر و تهتو یزنن 100 تومن می ارزی؟!(باز خوبه تو شناسنامه نوشته بچه خودتم!)...این مال مامان بزرگته...از مدرسه برگشتی برو بریز به حسابش»...آهی از ته دل کشیدم و رفتم مدرسه(بمیرم برا اینهمه مظلومیت خودم)...توی مدرسه  برا صبحونه رفتم یه چی بخرم بخورم که دیدم ای دل غافل...یادم رفته کیف پولمو بردارم(لب دریا هم برم باید یه آفتابه آب با خودم ببرم!)...با اون چک پول هم که نمیشد جنس200 تومنی خرید!....اون یارو بوفه داره هم که اونقدر بلا سرش آورده بودم که به خونم تشنه بود و نسیه نمیداد! دوستامم که موقع خرج کردن یکی از یکی دیگه گداتر!( گدا به گدا....رحمت به خدا!) هیچی دیگه...شکم گشنه تا ظهر موندم تا زنگ خورد...داشتم از گشنگی میمردم که تازه یادم اومد باید برم بانک!...خواستم یه نقشه بکشم و بپیچونم بانکو اما از اونجایی که خیلی پسر حرف گوش کنی هستم نکردم اینکارو...! (بمیره آدم دروغگو!...آخ مامان بیا... نمیدونم چرا قلبم درد گرفت؟!...این نفس منم مثل اینکه زیادی حقه!) ...خلاصه...داشتم همینجوری میرفتم طرف بانک که دیدم سامان داره با توپش میاد...بهم رسید و گفت:« سلام ...کجا میری؟...» گفتم:« علیک...دارم میرم قبرستون!...»(البته دور از جونم) اونم گفت: « خدایی؟...سر ظهر داری میری اونجا چیکار؟!» خواستم یه دونه بزنم زیر گوشش اما گشنه بودم و حوصله نداشتم...گفتم:«آخه حمال!...برم قبرستون سر قبر ننت بشینم زار بزنم سر ظهری؟!...دارم میرم بانک...عجله هم دارم...» اونم گفت:« باشه تا یه جایی باهات میام...بیا همینطور که داریم میریم بغل پا ( نوعی بازی با توپ! لغتنامه معین/جلد2/صفحه267 ... برو پیدا کن تا دهنت مثل من سرویس شه!) بزنیم..» منم گفتم: « باشه...بریم...» همینجوری داشتیم به توپ بغل پا میزدیم و میرفتیم توی کوچه پس کوچه ها که رسیدیم به یه سوپر مارکتی...سامان الاغ دید دارن از اون طرف چند تا دختر میان...یهو برا خود شیرینی محکم توپ رو شوت کرد طرفشون...آقا چشمت روز بد نبینه( اگه دید هم به درک!) به دخترا نرسید که هیچ ، خورد به دیوار و کمونه کرد و خورد به شیشه های مغازه اون یارو...دو تا از شیشه سکوریتای مغازه یارو مثل چیز ریخت پایین!( چیز؟...چیز دیگه... گیر دادیا.... حالا هر چی!) دخترا که این صحنه رو دیده بودن خندیدن و گفتن:« وای...همت گدا!» با خودم گفتم:« همت گدا دیگه کدوم خریه؟!...» تا اینکه دیدم از مغازه اومد بیرون...قدش حدود195/4 !(مرسی اندازه گیری!)...وزنش به برآورد بنده با چشم 270 الی 300!...صورت آفتاب سوخته و کله ای عاری از هرگونه مو!... اون موقع هنوز پوشک ایزی لایف نیومده بود وگرنه من یه بسته کامل احتیاج داشتم اون موقع!(کثافتم من؟! اگه تو هم میدیدی یه کارتن ایزی لایف لازم داشتی!)...اومد جلومو و با پوزخندی گفت:« حالا دیجه شیشه مگازه منو میشجنی هان؟...» یهو دیدیم که دِکی!(بقول آقای فردوس توی سریال ستایش!) آقا ترک تشریف دارن!...با خودم گفتم:« نه خدایی این برا خودش یه نره خری هست!...ترکه دیگه...پس راحت میشه پیچوندش» توی همین فکرا بودم که دیدم یهو دستمو اونقدر محکم گرفت که مچم داشت میشکست و منو داشت با خودش میبرد....

اینکه منو کجا میبره و ادامه داستان چی میشه رو توی قسمت بعد میگم....



نوشته شده توسط :داریوش
پنجشنبه 9 تیر 1390-03:28 ب.ظ











  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4